دلنوشته های یک «تنها» در جزیره ی تنهایی

شب های تاریک خیلی کند می گذرند طوری که اگر دست به قلم ادم خوب باشد از یک شبش یک کتاب در می اید. شب های تاریک اینجا از روز های افتابی جزیره طولانی ترند. بیشتر اوقات برای من که اینگونه بوده. شب های تاریک شب هایی است که دستم به کار نمی رود ذهنم حسابی درگیر معادلات پیچیده ی زندگی است و چشمم هم تاب مطالعه ندارد. چنان مشغول تنهایی ام می شوم گویی این شغل و معشوقه ی من است. هر که نداند من که خوب می دانم «عشق» چه مزه ای می دهد.

حالا که فکر می کنم به زندگی آرام تری نیاز دارم. گاه گاهی خود را در کنار یک ساحل آرام متصور می شوم که نشسته ام و کتابم را با یک فنجان قهوه ی گرم آرام آرام نوش جان می کنم. قهوه تمرکزم را برای هضم کتاب بالا نگه می دارد و کتاب طعم تلخ قهوه را به شیرینی متمایل می کند. اینجا انگاری همه چیز جفت و جور شده است. فقط منم که باید حرکتی درست انجام بدهم تا این جزیره ی تنهایی مقداری امن تر بشود.

جزیره برای من رنگ و بوی خاصی دارد. در کل یک جزیره می بینم تا یک شهر و مقداری مردم که از کول هم بالا می روند و هر از گاهی با کله به زمین می خورند. من سعی می کنم «من» را رها کنم اما باورکنید سلیقه و باورهایم با هیچکدام از این کدهای سطح بالا جور نمی شود. اصلا ما کلا در سطح های مختلفی هستیم. دغدغه های من را عمده ی اطرافیانم درک نمی کنند و حتی نمی شوند چرا که دایره ی شنوایی آنها با فرکانس ایده های من مطابقت ندارند.

اصلا دلم می خواهم در این دریای پرجوش و خروش و همزمان آرام اطرافم غرق شوم. غرق در زیبایی هایش. دوستانی دارم که دایم یا غر می زنند یا توهم. در کل کسی نیست که درگیر این جهان خلسه وار ولی شفاف من بشود. چه مقدار این تنهایی حرف برای گفتن دارد.

باور کنید دوست داشتم مقداری ارایه ی های نگارشی و چه میدانم ادبیات بیان را رعایت کنم اما ساعت تقریبا نیمه ی شب است و هنوز کلی از ماجرا را برایتان نگفته ایم.

این جزیره ی تنهایی که میخواهم از آن برایتان بگویم همانطور که مشخص است روی خوشی ها و ناخوشی هایمان بنا شده است.

این داستان ادامه زیاد دارد. باز هم برایتان خواهم نوشت.

موفق باشید

توسط ادریس رنجبر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *