«من» و جریان متلاطم زندگی

ادریس رنجبر

2020-10-30

زندگی، شاید جریان متلاطم افکار و رویاهای مان باشد یا شاید هم اتفاقات و رویداد های محیط اطرافمان است که مانند موجی بر صخره های تراشیده ی وجودمان می کوبد. نگاه های متفاوتی می توانیم به زندگی داشته باشیم و احتمالا در هر برهه از زندگی نگاه و جهان بینی ما نسبت به موضوعات درونی و بیرونی تغییر خواهد کرد. وقتی توجهمان را به سویی جلب می کنیم خودآگاه یا ناآگاهانه داریم تکه ای را مات و محو می کنیم تا بشود تکه ی دیگری را دید. انتخاب ها، فرصت ها، رنگ هایی که از بین می روند و خیلی چیز های دیگر نیز چنین اند.

اما «من» شاید ثابت ترین موجودی است که نفی کردنش دشوار تر از اثباتش است. چیزی که در طول تمام وجودمان، به اندازه ی تمامی لحظاتی که بوده ایم و شاید خواهیم بود جان گرفته و اکنون قد علم کرده است. ما از «من»ِ خویش چه می دانیم. من وقتی از خودشناسی حرف می زنم منظورم شناخت همین «من» است.

این موجود مثل یک پیکری است که تراشیده و به مرور زمان شکل گرفته باشد. می تواند بسیار زیباتر یا تیره تر از ظاهر و صورتمان باشد. اگر در مسیر درستی باشیم احتمالا کم کم خودش را بهبود می بخشد و بهتر و بهتر می شود. این «من» همان چیزی است که وقتی در خلوت و سکوت خویش نشسته و فکر می کنیم، سکان دار موقعیت حال ماست.

بیشترین جایی که آن حضور گرم خودم را حس می کنم و از دل درونم به بیرون نگاه می کنم، همان لحظاتیست که آرام گرفته و صدا ها را و نور ها را از محیط رانده ام. آن زمان است که پرده های وجودمان کم رنگ تر می شود و امکان شکافتن خویش بیشتر و بیشتر از هر لحظه.

درون اقیانوس زندگی جا برای همه مان هست، چرا انقدر حول و حریصیم؟ چرا آنقدر حسود و دل چرکینیم؟ گاهی دلم از این اوضاع وانفسای اطرافم و آدمیان خود خواه مغروری که شاید خودم هم یکیشان باشم میگیرد. دلم میخواهد به جای دوری بروم که کمتر کسی آن طرف ها کاسه ی چه کنم چه کنم در دست بگیرد یا اخم کند یا که مثل مرغ سر بریده نالان و گریان باشد. جایی باشد که آدم ها می توانند با داشته هایشان هرچند اندک هم باشد، زندگی کنند. زندگی!

بعضی شب ها در کنج اتاق کوچک و نم گرفته ام شمعی روشن می کنم و در سکوت غرق آن خیال های خام و نپخته می شوم. هنوز هم همانطور نپخته و ناواضح اند. از شما چه پنهان گاهی وقت ها فکر میکنم آن خیال های شیرین که من در سر دارم کم کم دارند کم رنگ می شوند و آن لحظه است که دلم بدجور می گیرد و ترس تمام وجودم را در بر میگیرد. می شوم مانند بچه ای که قولی را از او پس بگیری. نداده ای اما، با خیالش چنان خوش است که نگو.

گاهی چنان شتاب می گیرم که دیگر لذتی نمی ماند از تجربه کردن لحظات زندگی. همه اش را مات و تار میبینیم. همیشه عجله داریم که به جایی برسیم و غافل از مسیر فقط به مقصد فکر میکنیم. به نتیجه فکر میکنیم و همین اذیتمان می کند.

زندگی را سخت تر از آنچه «بیرون» بر ما تحمیل می کند نکنیم. بیایید مشاهده کنیم، راه برویم و عاشقانه زندگی کنیم.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *