نامه ی شماره یک – به یک دوست نزدیک

این نامه اولین سری از نامه هایی است که من از طرف خودم به دوستی نزدیک می فرستم، دوستی که همیشه کنارم است. به او اعتماد می کنم و تنها اوست که میداند چه در عمق وجودم نهان است.

این روز ها حس و حال عجیبی دارم. فکر می کنم یک جورایی هنوز خودم را نشناخته ام. انسان ها اطرافم را، لبخند های زورکی شان را، تعارف هایشان و دلسوزی هایشان را نشناخته ام. گویی در پس همه ی این ها چیزی نهفته است که این همه سال من از آن بی خبر بوده ام.

من که اینطور فکر می کنم که باید خودم را بیشتر بشناسم. بیشتر فکر کنم. شاید زندگی را نزیسته ام. شاید که نه، حتما همینگونه است. اگر اینگونه نمی بود کارم به اینجا ها نمی کشید. منظورم از این جا ها این حالت خستگی ای است که بر روانم جاریست.
من حرف هایم خیلی تکراری است و این نشانه ایست بر آنکه زیاد نمیدانم. افرادی که تاحدودی عالم و عارف اند هم حرف زیادی برای گفتن دارند هم شیوه های مختلف و متعددی برای ابراز آن.

من با طبیعت حرف نمی زنم اما به صدایش گوش می نهم. به نظرم مهم ترین گفته ها را طبیعت به ما می زند. طبیعت انسان طبیعت خاک و اب و باران و دریا و عشق
بله عشق. عشق یکی از طبیعی ترین احساساتی است که یک انسان می تواند به کوزه ی تجربت اش اضافه کند. به قدری می تواند شور باشد که دریای عسل را بی مزه کند و به قدری شیرین که دریایی از نمک را بسان عسل شیرین کند.

تناقض عجیبی در عشق است. انگار در یک لحظه می تواند حالت های متفاوتی به خود بگیرد. شکننده باشد یا سازنده. نرم باشد یا سخت. شیرین باشد یا تلخ. مقدارش به خودمان ربط دارد. الباقی دست باقی است…

گاهی اوقات یک سری اتفاقات در زندگی آدم میفته که فکر می کنی کوهی از تجربه رو کسب کردی. آدم فکر می کنه هیچ کس چنین تجربه ای رو با این کیفیت نداشته و نخواهد داشت. حتی داستان ها شعر ها و فیلم ها هم در مقابل این تجارب زانو خم می کنند و سجده ی تسلیم به جا میارن.

از طرفی حس بدی دارم. حس تنهایی. از طرفی خودم را از همه می رانم و همه را از خودم. این کار را همیشه می کردم. الان اما به گونه ی واضح تری. تماسی را پاسخ نمی دهم. پرسشی را جواب نداده و دیداری را مقبول نمیدانم. کلا در یک عالم دیگری سیر می کنم. عالمی که شاید چندان هم ارزشمند و والا نباشد. اما آنقدر عجیب و غریب است که فکر می کنم با آنکه برایت می نویسم فقط مقداری ازش درک می کنی و به اندازه ای از آن برداشت می کنی. البته از وقایع چند برداشت می شود کرد و احتمالا یک نگاه واحد درست و دقیق وجود ندارد اما در عشق نگاه را فلسفه و خرد نمی دهد. نگاه را همان می دهد که عشق را داد.

اینکه عشق نسبت به یک انسان با ویژگی های انسان گونه اش با همه ی ضعف ها و قواتش درست است یا خیر نمی دانم. شاید تعجب کنید. منی که این همه در وادی عشق ادعا داشتم و کتاب ها خوانده و نوشته بودم اکنون می گویم ماهیت عشق را بدرستی نمی شناسم. همینگونه است. عشق برای هر فردی به گونه ای ظاهر می شود. برای یکی شیرین تر از هر رویایی و برای یکی تلخ تر از هر کابوسی. ولی از این مطمئنم مه عشق زندگی آدمی را زیر و رو کرده و تغییر می دهد. حال اینکه نتیجه چه باشد بسته به متغیر های زیادی است که خود بهتر از من میدانید.

البته که من معتقدم منطق و فلسفه من را در برابر این ناملایمات عشق می تواند نگاهبان و نگهبان باشد لیک تا حدودی من از هم از این دریای طوفانی بدم نیامده. این همه ریسک این مقدار ترس و هیجان. شاید تمام این ها جرقه است برای اینکه من زندگی کنم. البته که کنون تنها زنده بودم چرا که لذت عشق تجربتی به من آموخت که فهمیدن زندگی را زیستن چیز دیگری است. دل به دریای طوفانی زدن.

از هر آدم عاقلی بپرسی میداند که این هایی که من میگویم خریت است. درست است. خریت محض است. ولی شاید برای زیستن این زندگی سخت و زمخت و رام کردنش و تبدیل کردنش به میدان عشق باید خریت محض به کار برد.

شاید تنها راه برای زندگی کردن؛ مردن باشد
و شاید همین روز ها زندگی را باید از نو بنویسیم.

باور کنید ما روز های زندگی مان را فقط مچاله می کنیم میندازیم دور. از ترس ها و اظطراب های روز مره و پوچ. برای وعده های از سرزمین آینده و یا گاها برای جبران روز های گذشته.

همه ی این ها را من از سرم می گذرانم و شاید این خطرناک ترین تصمیم زندگی ام باشد.

اینکه در عمق اقیانوس زندگی شنا کنم. با کوسه ها برقصم و با مار ها خیر خیران مسیرم را طی کنم. شاید هم همه ی این هایی که گفتم را مچاله کنم و بیندازم دور. نمی دانم….

این روز ها ندانسته هایم خیلی زیاد شده است. به خیلی چیز ها شک کرده ام. به تنها چیزی که شک نکرده ام عشق و دوستی من و توست. تویی که بقیه بین ترس و شکر خطی کشیده تا مبادا خشمت را بر آورند. اما من تو را رفیقم می دانم.

و ایمان دارد که در این راه تو مرا پشتیبان خواهی بود
و من نیز از تو به گونه ای اما شاید متفاوت متشکر خواهم بود…

ادریس رنجبر
پاییز ۹۸


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *