شعر نوشته های من

چندیست گفته هایم
از عقل و منطق پا فراتر می نهند
و من نیز در شتاب واژگان
حیران و سردرگم می نویسم

شعر نوشتن برای تو؛
کاری ندارد
من قلمم را بر می دارم،
و خیالِ تو چه عاشقانه ها که می نگارد
تو که نبودی
من و خیالت،
بخیالمان حسابی زیر باران خیس شده ایم
«دریغ از یک قطره باران»

امروز روز آخر زمستان است
و من، پشت میزی چوبی
با لبخندی که نگاهت بر لبانم نهاده
سرد و خشک به انتظار نشسته ام…

تو را نمیدانم؛
ولی من
اکنون که تو نیستی،
غصه می خورم
با کمی دلتنگی داغ×!

من و تو
مثل دو شاخَکِ درخت گردو
خشک که می شویم؛
ترکه هایمان را
دار می زنند!

تو که نیستی،
پیچ و تاب عشق را؛
نم نم باران های پشت پنجره
و خاطرات ژرف با تو بودن ها
به من می آموزند×!

دوست دارم
عشق را جور دیگری بنویسم
تا تو باور کنی
جور دیگری هم می توان آدمها را دوست داشت.
جوری که زیردست تنهایی ات
نپوسند×!

بین من و تو؛
سیم های خار داری سیاه،
رو زمینه ی رنگ تند خورشید
قرار گرفته اند.
و چقدر نا زیباست
این جدایی کور
که بیش از همه تنهایی را می سوزاند

تلاطم دریا
ساحل را نشانه می رود،
و من مرغان آبیِ پریشانی را
که هنگام غروب عکاس ها را صدا می زنند
تو آرام و بی صدا
سر هایمان را به آب می بری
تا مبادا عکاسی در این ماجرا
ما را بعکس گیرد
تاریکیِ محض
عمق دیده های آخرین دیدار است
با کسی که بچشمانت هرگز
وی را چنین آشفته
نگران نبوده ای

تنهایی معنایی ندارد جز؛
سقف خانه ات
آسمان آبی را از تو بگیرد
و تو در بین سکوت های تلنبار شده اَت
زیر نور تاریکی شب ها
پاسدار حریم نداشته ات باشی!

سخت است پیش پنجره ای رو بحیات
چایت را با شکّری تلخ و قاشقی که نداری
هم نزده سر بکشی
و درآخر چایت مزه ی تنهایی بدهد

صبح که می شود؛
خورشید بر فراز آسمان می تابد؛
پنجره اتاق را روشن می کند
تاریکی هوا محو می شود
سوخت شعر هایم تمام می شود
و من تازه تو را در خواب
هَوَست می کنم…

خاطرات، گونه هایم را خیس می کنند
کم کم باران می گیرد!!
صدای خِش خِش های له شدن غرورم،
بسان برگ های زرد پاییزی
زیر جایِ ردِّ پایت
بر روانم
مثل نیلی از خون،
بر سیلاب دیده هایم جاریست.

باران می بارد!
و من
با چتری از هوایت
که خیس نگاهی سرد شده اند
نگاهم را
به گوشه ای از دامان چشم هایت دوخته ام
ابر ها می روند؛
باران، بند می آید.
اشکباران های تو اما
هنوز سرد سرد بر گونه هایم می بارند.
صدای سکوت می آید
از پشت خط فاصله ها
نکند تو باشی؟!
و قاصدک ها بخواب مانده اند، گویی×!

گاهی سکوت، صدایی است به ژرفای یک فریاد

آری شعر هایم تلخ اند
شعر هایی تلخ
شعرهایی که هرگز طعم شیرینت را
نچشیده، تاریخ مصرفشان
لای لایِ کتابی که هرگز نمی خوانی اَش
تمام خواهد شد…

مانده اَم شعر هایم را بادشان کنم؛
به آسمان آرزوهایم گره بزنم
قاصدکشان کنم؛
به هوای دلم قرضشان دهم
یا همین لاها بگذارمشان
در تنهایی اَت غوطه وَر
زنگارِ عشق بزنند.

من از تو می نویسم؛
از سادگی هایت
از تو که در عینک جهان بینیم
چه ساده، دندانه های حرفت را
کوتاه می بریدی

ما در این روزگار تنهایی ها
روزگاری که انسانها به هم نزدیک و از هم دورند
با چشمانی بسته و گَپ هایی سرد
عشق را ز درویشان گدایی می کنیم

گفتی جمله ای بنویس؛
گفتم، برای ما که دست بر قلم نمی بریم، سخت است
اما کنون چه شگفت انگیز می نویسم
دوستت دارم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *